راه عشق |
|||
سه شنبه 4 بهمن 1390برچسب:, :: 12:26 :: نويسنده : parisa
STUDY while others are sleeping : (مطالعه کن وقتی که دیگران در خوابند)
PLAN while others are playing (برنامه ریزی کن وقتی که دیگران مشغول بازی کردنند) STUDY while others are sleeping (مطالعه کن وقتی که دیگران در خوابند) DECIDE while others are delaying (تصمیم بگیر وقتی که دیگران مرددند) PREPARE while others are daydreaming (خود را آماده کن وقتی که دیگران درخیال پردازیند) BEGIN while others are procrastinating (شروع کن وقتی که دیگران در حال تعللند) WORK while others are wishing (کار کن وقتی که دیگران در حال دعا کردنند) SAVE while others are wasting (صرفه جویی کن وقتی که دیگران در حال تلف کردنند) LISTEN while others are talking (گوش کن وقتی که دیگران در حال صحبت کردنند) SMILE while others are frowning (لبخند بزن وقتی که دیگران خشمگینند) PERSIST while others are quitting (پافشاری کن وقتی که دیگران در حال رها کردنند) سه شنبه 6 دی 1390برچسب:, :: 15:17 :: نويسنده : parisa
ی کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد، چه باید بکنید؟ با اینکه ممکن است اولین واکنشتان به اصطلاح آویزان شدن و سعی در برقراری ارتباط باشد، اما بهترین راهکار این است که واقعیت را بپذیرید و سعی کنید آن فرد را فراموش کنید."اگر ندیده بودمت، دوستت نمی داشتم. اگر دوستت نداشتم، عاشقت نمی شدم. اگر عاشقت نشده بودم، دلم برایت تنگ نمی شد. اما همه این کارها را کردم، می کنم و خواهم کرد."درد دوست داشتن کسی که هیچ علاقه ای در قلبش به شما احساس نمی کند. شما هم کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد؟.... ادامه مطلب ... سه شنبه 6 دی 1390برچسب:, :: 15:14 :: نويسنده : parisa
اول : در یكی از محلههای مركزی شهر پاریس، دیواری وسیع جا خوش كرده است كه سرامیكهایی لاجوردی تنش را پوشاندهاند و روی آن با 300 زبان زنده دنیا بیش از هزار بار به رنگی سپید نوشته شده است: «دوستت دارم»
سهم ما ایرانیها هم، دو تا از آن دوستت دارمهاست كه یكی از آنها بالای دیوار قرار گرفته است و دیگری تقریبا در مركزش.دوستت دارمهای ایرانی جای خوبی قرار گرفتهاند و چشم هر گردشگری دستكم یك بار آنها را میبیند، شاید به این دلیل كه خط ایرانی زیباست، شاید هم به این خاطر كه ما ایرانیها به عاشقی معروفیم.......... ادامه مطلب ... دو برادرفرزاد و فرشید هست فرزاد دو سال از فرشید بزرگتره و پدر و مادرشون بخاطر مسائل شخصی که به خودشون ربط داره از هم جدا شده بودن و بچه ها با مادرشون زندگی می کردن ، فرزاد خیلی هوای فرشیدو داشت چون فرشید بچه بود ، فرزاد که بزرگتر بود هم درس می خوند هم خرج خونه شونو در میاورد از بچه گی زرنگ بود و هر کاری می گفتن انجام میداد کلا بچه های دوست داشتنیی بودن ، فرزاد از خودش میزد و به فرشید میداد نمیذاشت کوچکترین کمبودی داشته باشه حتی بعضی از شبها بخاطر راحتی فرشید می رفت کار میکرد تا پول تو جیبی فرشیدو جور کنه ..... ادامه مطلب ... دو شنبه 5 دی 1390برچسب:, :: 12:33 :: نويسنده : parisa
پسری پرماجرا که پسری بانمک و دوست داشتنییه از زمان بچگی دوستم بوده خوش تیپ و باهیکله و البته رفیق باز تمام عمرشو با رفیقاش بوده منم از باحالیش و جالبیش استفاده میکنم و روزهایی که ناراحت و بی حوصله باشم میرم پیشش و بهم انرژی مثبت میده بالاخره هرچی از معرفت و صفای عقیل بگم کم گفتم چون تمام خصوصیات یک پسر جذاب رو داره گیتار زن خوبی هم هست اینو هم بگم خوش گذرونیشهاش اصلا منفی نبوده وهیچی استفاده نمیکرد تا اینکه به دام عشق دختری افتاد که تمام زندگیشو تغییر داد .... ادامه مطلب ... دو شنبه 5 دی 1390برچسب:, :: 12:22 :: نويسنده : parisa
اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد. روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد......
ادامه مطلب ... دو شنبه 5 دی 1390برچسب:, :: 12:19 :: نويسنده : parisa
کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد،سعی می کرد روی خاک ها بایستد.روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند.... ادامه مطلب ... دو شنبه 5 دی 1390برچسب:, :: 12:16 :: نويسنده : parisa
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود. جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد. راستش، کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند. شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید: «اوه، عجب کار مشکلی!!»، «اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند.» ادامه مطلب ... دو شنبه 5 دی 1390برچسب:, :: 12:12 :: نويسنده : parisa
در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن ۵ کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که ۵ کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان…این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود چرا که.... ادامه مطلب ... دو شنبه 5 دی 1390برچسب:, :: 12:10 :: نويسنده : parisa
بچه کوچیک بداخلاقی بود. پدرش به او یک کیسه پر از میخ ویک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.روز اول …..پسرک مجبور شد ۳۷ میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته ها ی بعدکه پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد.. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد. ادامه مطلب ... دو شنبه 5 دی 1390برچسب:, :: 12:7 :: نويسنده : parisa
دانه کوچک بود و کسی او را نمیدید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.دانه دلش میخواست به چشم بیاید،گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشمها میگذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها میانداخت و گاهی فریاد میزد و میگفت:“من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید .”اما هیچکس جز پرندههایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشرههایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه میکردند، به او توجهی نمیکرد.دانه خسته بود از این زندگی؛ از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت:... ادامه مطلب ... دو شنبه 5 دی 1390برچسب:, :: 12:2 :: نويسنده : parisa
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید …با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد..او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد...... ادامه مطلب ... دو شنبه 5 دی 1390برچسب:, :: 12:0 :: نويسنده : parisa
کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست . روباه گرسنه ای از زیر درخت می گذشت . بوی پنیر شنید . به طمع افتاد . رو به کلاغ گفت : ای وای تو اونجایی !می دانم صدای معرکه ای داری ! چه شانسی آوردم ! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت : این حرفهای مسخره را رها کن ! اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم .روباه گفت : ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم . ادامه مطلب ... دو شنبه 5 دی 1390برچسب:, :: 11:56 :: نويسنده : parisa
جینی دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود…یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود، دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.مادرش گفت : ” خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده ، خوب چه کار می توانیم بکنیم!من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره... ادامه مطلب ... دو شنبه 5 دی 1390برچسب:, :: 11:51 :: نويسنده : parisa
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. ادامه مطلب ... شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند توش. ادامه مطلب ... دو شنبه 5 دی 1390برچسب:, :: 11:45 :: نويسنده : parisa
داشتم می رفتم سفر و از همسرم خواستم که مثل همیشه بعد از دعاش به عنوان نگاهبان من پیشونیم رو ببوسه.و بعد سوار قطار شدم....وقتی قطار به ته دره سقوط کرد.همه مردند و من هم مردم.از بالا تلاش دکترها رو می دیدم. بعد از 2 ساعت دکترها گفتند بی فایده ست و رفتند.و من یاد بوسه همسرم افتادم. و در همین لحظه از بالا دیدم که نوری از پیشانی من بیرون امد و به قلبم فرو رفت.......
ادامه مطلب ... دو شنبه 5 دی 1390برچسب:, :: 11:45 :: نويسنده : parisa
داشتم می رفتم سفر و از همسرم خواستم که مثل همیشه بعد از دعاش به عنوان نگاهبان من پیشونیم رو ببوسه.و بعد سوار قطار شدم....وقتی قطار به ته دره سقوط کرد.همه مردند و من هم مردم.از بالا تلاش دکترها رو می دیدم. بعد از 2 ساعت دکترها گفتند بی فایده ست و رفتند.و من یاد بوسه همسرم افتادم. و در همین لحظه از بالا دیدم که نوری از پیشانی من بیرون امد و به قلبم فرو رفت.......
ادامه مطلب ... دو شنبه 5 دی 1390برچسب:, :: 11:36 :: نويسنده : parisa
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.شوهرش به او گفت....
ادامه مطلب ... دو شنبه 5 دی 1390برچسب:, :: 11:30 :: نويسنده : parisa
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت " ادامه مطلب ... دو شنبه 5 دی 1390برچسب:, :: 11:26 :: نويسنده : parisa
الو ... الو... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. ادامه مطلب ... دو شنبه 5 دی 1390برچسب:, :: 11:23 :: نويسنده : parisa
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم ادامه مطلب ... صفحه قبل 1 صفحه بعد موضوعات آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |